حكيم ابوالقاسم فردوسى

1162

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو خورشيد بر برج روشن شود * سر كوه چون پشت جوشن شود تو با نامداران ايران بياى * همى باش در پيش تختم بپاى ز سيماى برزينت پرسم سخن * چو پاسخ گزارى دلت نرم كن بپرسم كه اين دوستار تو كيست * بدست ار پرستندهء ايزديست تو پاسخ چنين ده كه اين بد تنست * بدانديش و ز تخم آهرمنست و زان پس ز من هرچ خواهى بخواه * پرستنده و تخت و مهر و كلاه به دو گفت بهرام كايدون كنم * ازين بد كه گفتى صد افزون كنم بسيماى برزين كه بود از مهان * گزين پدرش آن چراغ جهان همى ساخت تا چاره اى چون كند * كه پيراهن مهر بيرون كند چو پيدا شد آن چادر عاج‌گون * خور از بخش دو پيكر آمد برون جهاندار بنشست بر تخت عاج * بياويختند آن بهاگير تاج بزرگان ايران بران بارگاه * شدند انجمن تا بيامد سپاه ز در پرده برداشت سالار بار * برفتند يك سر بر شهريار چو بهرام آذر مهان پيش رو * چو سيماى برزين و گردان نو نشستند هر يك بآيين خويش * گروهى ببودند بر پاى پيش ببهرام آذر مهان گفت شاه * كه سيماى برزين بدين بارگاه سزاوار گنجست اگر مرد رنج * كه بدخواه زيبا نباشد بگنج بدانست بهرام آذر مهان * كه آن پرسش شهريار جهان چگونست و آن را پى و بيخ چيست * كزان بيخ او را ببايد گريست سرانجام جز دخمهء بىكفن * نيابد ازين مهتر انجمن چنين داد پاسخ كه اى شاه راد * ز سيماى برزين مكن ايچ ياد كه ويرانى شهر ايران ازوست * كه مه مغز بادش بتن بر مه پوست نگويد سخن جز همه بتّرى * بر آن بتّرى بر كند داورى چو سيماى برزين شنيد اين سخن * به دو گفت كاى نيك يار كهن ببد بر تن من گوايى مده * چنين ديو را آشنايى مده چه ديدى ز من تا تو يار منى * ز كردار و گفتار آهرمنى به دو گفت بهرام آذر مهان * كه تخمى پراگنده‌اى در جهان كزان بر نخستين تو خواهى درود * از آتش نيابى مگر تيره دود چو كسرى مرا و ترا پيش خواند * بر تخت شاهنشهى بر نشاند ابا موبد موبدان برزمهر * چو ايزدگشسب آن مه خوب چهر بپرسيد كين تخت شاهنشهى * كرا زيبد و كيست با فرّهى بكهتر دهم گر بمهتر پسر * كه باشد بشاهى سزاوارتر همه يك سر از جاى بر خاستيم * زبان پاسخش را بياراستيم كه اين ترك زاده سزاوار نيست * بشاهى كس او را خريدار نيست كه خاقان نژادست و بدگوهرست * به بالا و ديدار چون مادرست تو گفتى كه هرمز بشاهى سزاست * كنون زين سزا مر ترا اين جزاست گوايى من از بهر اين دادمت * چنين لب بدشنام بگشادمت